مروری بر گذشته به بهانه 28 ماهگیت
سلام قشنگترین بهانه من برای زندگی
28ماهگیت مبارک عزیزممممم

بله خوشگل خانوم من 2 سال و 4 ماه از روز شروع در کنار ما بودنت داره میگذره و تو هر روز و هر لحظه
بزرگ تر و خانوم تر میشی و البته شیرین تر و عزیزتر
این مدت با همه سختی ها و خوشی هاش گذشت و من دلم واسه تک تک اون لحظه ها هر روز و هر روز تنگ میشه.که البته شیرینی هاش خیلی بیشتر از سختی هاش بوده عزیز دلممممم![]()
بیشترین سختی این مدت 4 ماه اول زمینی شدنت بود.آخه اون 4 ماه تو هیچ شبی نخوابیدی و هر شب تا 7
صبح گریه میکردی و نا آروم بودی . یه عالمه بردمت دکتر، اما همه میگفتن مشکلی نداری و کاملا سالمی.مثل این بود که فقط میخواستی مامانی را اذیت کنی.
خیلی سخت بود.4
ماه هیچ شبی نخوابیدم و این مساله داشت کم کم از پا درم میاورد.جالب این جا بود که به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی و فقط داد میزدی و گریه میکردی
تقریبا 40 روزه بودی که از خونه بابا جونی اینا رفتیم خونه خودمون که همون شب اول اینقدر ناجور گریه کردی
که رنگت بنفش شد.اینقدر ترسیده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم.حدوادی ساعت 2.30 شب بود که زنگ
زدم به مامان جونی و گفتم ما داریم میایم اونجا.با بابایی به سرعت خودمونو رسوندیم خونه باباجونی .از بس
گریه کرده بودی دیگه توان نداشتی حتی داد بزنی قربونت برم. وقتی رسیدیم مامان جونی واست یه داروی
خونگی دم داده بود.بغلت کرد و هنوز یه قاشق نخورده بودی تو بغلش خوابش برد.
از خوشحالی نمیدونستم چی بگم فقط همش خدارو شکر میکردم که آروم شدی.این جریان باعث شد که یک
ماه بعد را هم خونه باباجونی اینا بمونیم.اما خداروشکر با تموم شدن 4 ماهگیت و درست شب بعد از زدن
واکسن 4 ماهگیت اون بی خوابی های شبانه ات هم تموم شد و شبها راحت میخوابیدی و من خیلی
خوشحال بودم.
اما از شروع دوماهگیت یه مشکل جدید دیگه هم پیدا شده بود![]()

از همه و همه جز من و بابایی و خاله ها غریبی میکردی.فقط کافی بود بیشتر از دو قدم مونده بهت، به تو
نزدیک بشن.اونوقت دادت میرفت هوا و میزدی زیر گریه و تا از اون محیط نمیرفتیم بیرون آروم نمیشدی
این دیگه یه مشکل وحشتناک بود.شرایط خیلی سخت شده بود.حتی یه لحظه بدون من
تحمل نمیکردی و هیچ کس نمیشد بغلت کنه و پیشت باشه.تا نه ماهگی این غریبی کردنت ادامه داشت.اما
از 5 ماهگی با بچه ها میونت خوب شده بود و اونها میتونستن نزدیکت بیان و باهات بازی کنن
نه ماهه بودی که باباجونی و مامان جونی رفتن کربلا.اونجا واسه تو خیلی دعا کرده بودن که این حالتت تموم
شه .آخه بیچاره ها آرزو داشتن یه کوچولو بغلت کنن و باهات بازی کنن.شبی که از کربلا برگشتن و ما رفتیم
استقبالشون در کمال تعجب همه تا مامان جونی بهت گفت یسنا جون بیا بغلم مامانی بیا یه بوس بده تو
دستتاتو باز کردی و رفتی بغل مامان جونی.
وایییی باورمون نمیشد.دعاهاشون مستجاب
شده بود.تو کلا عوض شدی از اون شب و شدی یه بچه کاملا اجتماعی و دقیقا نقطه مقابل اونی که قبل
بودی.و ما همه خیلی خوشحال بودیم از این مساله.خدا مامان جونی و باباجونی را همیشه سالم و شاد نگه داره واسه ما
وقتی که یک ساله شدی هم به همراه باباجونی اینا وهمه خانواده خاله میترا و خاله ژیلا و آقابابا اینا رفتیم
کربلا.البته اولش قرار بود من و تو نریم و همه میگفتن سفر زمینی خیلی سخته با تو و اذیت میشیم اما از
اونجا که دعوت شده بودیم بریم یه دفعه همه راضی شدن و ما هم رفتیم.و خداییش هم نه اذیت کردی و نه
مریض شدی خداروشکر.خیلی هم خوش گذشت.آخه دقیقا نصف اتوبوس فامیل ما بودن و خیلی اینجوری
عالی بود و خوش میگذشت.
بعد اون سفر تو شروع کردی به راه رفتن و کلی با راه رفتنت که مثل آدم آهنی بود واسه همه دلبری میکردی
حدودای 14 ماهگی هم اولیت دندونت در اومد و کلی من ذوق کردم با دیدنش.
از اون روز هر روز دهنتو چک میکردم تا ببینم دندون دیگه ای در آوردی یا نه و با در اومدن هر کدومشون کلی خوشحالی میکردم و قربونت میرفتم![]()
حرف زدن و شیرین زبونی هات هم که قند تو دلم آب میکرد و هنوز هم ادامه داره الهی فدات شم.
یکی دیگه از سختی های این مدت از شیر گرفتنت بود.خیلی اذیت شدی قربونت برم.آخه بیش از حد وابسته
بودی و این باعث شده بود که غذا نمیخوردی .واسه این مساله سه روز تو تب بالا سوختی.داشتم دیوونه
میشدم اما باید تحمل میکردم.خداروشکر کم کم با این موضوع هم کنار اومدی و حالت سرجاش اومد .اما هنوز که هنوزه میگی من وقتی دوباره نی نی شدم م م میخورم.
الهی من فدات بشم که هنوز دلت میخواد نی نی بشی و باز بتونی م م بخوری
واما آخرین سختی تا این لحظه
پروژه از پوشک گرفتن
که خدارو شکر تا این لحظه
موفقیت آمیز بوده و کم کم داری عادت میکنی و همکاریت خیلی عالی بوده تو این دو هفته
البته فقط مشکلت و فراموشکاریت سر پ.ی.پ.ی هستش و واسه ج.ی.ش همیشه یادت می مونه و یا خودت میگی یا وقتی ازت میپرسم همکاری میکنی.![]()
اگه خدا بخواد و این موضوع هم تموم شه با موفقیت دیگه واسه خودت خانوم میشی و یه پله بالاتر میری و
پیشرفت میکنی.![]()
یسنا جونم،عزیز دلمی و تک ستاره زندگیم.امیدوارم همیشه در پناه خدا موفق باشی و سالم و سلامت.
بازم 28 ماهه شدنت را بهت تبریک میگم و واست بهترین ها رو از خدا آرزو میکنمممممممم
دوستت دارمممم یسنا گلییییی



مروری بر گذشته به بهانه 28 ماهگیت
